سرباز ایران

چه عاشقانه خواندم، چه بی بهانه رفتی

نا باورانه ماندم، که بی نشانه رفتی

من بی تو و تو تنها، از تو چه مانده بر جا

جز مشت خاطراتی، همرنگ خواب و رویا

از جنس این روزگار نبود

صفایش آنچنان بی بدیل، که هر کسی  مجذوب او می شد، متین و آرام با لحنی دلنشین و کلامی شمرده و زیبا آنگونه که صدای بلندش را هیچکس، هیچگاه به خاطر ندارد. آنچنان به همگان عشق می ورزید که گویی تمامی خوبی ها را در وجود او به ودیعه نهاده اند.

دلش مانند دریا، نگاهش همچون زیبایی شفق صبحگاهی، سخاوتش چونان آسمان، استواریش همچون کوه و افتادگیش مانند زمین، فرزند ایران، از سرزمین دلیران، گرمای وجودش همانند گرمای خورشید تابستان شهرش، از جنس همان شهیدانی که روزگاری بر خاکش قدم میگذاردند.

کلام توان به تصویر کشیدنش را ندارد....

از کسی میخواهم بگویم که عاشقانه زیست و عاشقانه، آرام و بی صدا، غریب و تنها، در غروبی خون رنگ به رنگ لاله های سرخ خوزستان، شهادت گونه به سوی ابدیت پرواز کرد. با بهار آمد، بهاری زیست و با بهار پر کشید.

هفتم خرداد ماه سال شصت و هفت در اهواز دیده به جهان گشود،کودکی آرامی را سپری نمود،تا اینکه در سال هفتاد و چهار پای به دبستان گذارد، کودکی آرام، در دبستان همه او را دوست داشتند، ایمان کوچولو هر کجا می رفت تمام نگاه ها را به سمت خود بر می گرداند،... روزگار گذشت تا او به سال آخر دبیرستان رسید، ایمان کوچولو دیگر بزرگ شده بود، اما هنوز آن معصومیت کودکی را با خود به همراه داشت. دبیرستان هم تمام شد. بعد از اتمام دوران دبیرستان در اهواز پای به دانشگاه گذارد. دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز.

حالا دیگر برای خودش مردی شده بود. به گفته دوستانش وقار، متانت و افتادگی او هر کسی را مجذوبش می کرد، از هم دوره ای ها تا اساتید ومدیران گروه و  هر کسی که او را می شناخت.

 در سال هشتاد و هشت درسش تمام شد"تکنسین اتاق عمل"، در پوست خودش نمی گنجید که می تواند خدمتی هرچند کوچک به همنوعان خود کند.

تا قبل از سربازی در چند بیمارستان اهواز خدمت نمود. بچه های بیمارستان های امام خمینی، رازی و گلستان اهواز او را خوب به خاطر دارند.

روز اول اردیبهشت سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه برای دوره آموزشی به پادگان صفر.پنج کرمان اعزام شد و در آنجا دوران آموزشیش را گذراند.

بعد از دو ماه دوری بازگشت، سخت می شد او را شناخت، نه به خاطر اینکه پانزده کیلو وزن کم کرده بود و نه به این دلیل که تمام پوستش از آفتاب سوخته بود، بلکه به این دلیل که مَرد شده بود. نه، بزرگ مَرد واژه ای بهتر برای توصیف اوست.

پس از ده روز برای گذراندن مابقی دوران خدمت به پادگان دوکوهه اعزام شد، پادگانی در پنج کیلومتری اندیمشک، میعادگاه بسیاری از فرزندان نیک این سرزمین که از آنجا به جبهه اعزام شدند و دیگر هرگز بازنگشتند.

(( البته ویرانه بگویم بهتر است تا پادگان)).

هیچگاه از سختی های آنجا سخنی نگفت مبادا پدر یا مادر دل نگران او شوند. همه چیز برایش زیبا بود زیرا وجودش، روحش و درونش زیبا بود.

در همان پادگان مسئول بهداری شد، به داد همه رسید و خودش بی پناه ماند.

و... صبح روز بیست و سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود، زنگ تلفن به صدا درآمد، دنیا تیره و تار شد، خبر باورکردنی نبود، خدایا چه می شنوم؟آیا حقیقت دارد؟اینها چه می گویند؟!!!....  

اما حقیقت داشت. خبر گویای شهادت ایمان بود.

او که مانند فرشته ای آرام و صبور در این دنیای فانی زیست، آرام، تنها و غریب و همچون فرشته ای بار سفر بست و در غروبی خون رنگ در بیست و دوم خرداد ماه بال گشود و از میان ما رفت و اینک ما مانده ایم و اندوه ندیدنش، یادش، خاطراتش  و عکسهایی که هنوز هم فرشته وار به ما لبخند میزنند.

 

آری... ایمان شهید شد.

/ 24 نظر / 331 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

روحش شا د ویادش گرامی... [گل][گل]

گلنوش

برگشتم....اومدم...با یه روحیه ی دیگه... اپـــم..

نازار

سلام خیلی وقت بود نمیومدم دلم برای وبت تنگ شده بود ناراحت شدم روحش شاد

یاسمن

سلام.تسلیت میگم.روحشون شاد.میتونم بپرسم چرا شهید شدن؟ یعنی در اثر چی؟

نیما

سلام ... ایمان رو هیچ وقت یادم نمیره ... چه تو دبستان شهید عباسپور ... چه تو مدرسه راهنمایی آب و برق ... چه حتی الان که دارم به برای 17 ماه باقی مونده از خدمتم به دوکوهه میرم ... ایمان همیشه در قلب ما زنده ای ... حلالم کن ...

سعید موغلی

سلام روحش شاد و یادش گرامی منم سرباز سپاه هوا دریا شیراز هستم 8 ماه دیگه مونده به خدمتم دلیل شهید شدنش چی بود ؟ کاش من بجاش بودم :(

پرنیان

اگر میخواهی رنگین کمان را ببینی باید یاد بگیری باران را دوست داشته باشی.....

بهاره.ص

سلام دوست خوبم سال جدید مبارک ...امیدوارم سالی سراسر شادی و خوشی داشته باشی ... بعد از مدت ها برگشتم ... شاید علتش این باشه که نوشتن و خوندن شعر تنها چیزیه که برام مونده و گاهی آرومم میکنه ... خوشحال میشم اگه سری بهم بزنی .... شاد باشی و سربلند بهاره [خداحافظ]

پرستو

سلام کاش اصلا متن شهادت رو نمی خوندم خیلی خیلی ناراحت شدم انشا ءالله خداوند متعال به شما صبر بده.